Thu 21 September 2017  |  پنحشنبه ۳۰ شهريور ۱۳۹۶
همه باهم کنار بیایند چطور است بد است یا خوب است ...؟   |   «روز خبرنگار» به صورت گزینشی در فردوس برگزار شد ...؟!   |   آسیب شناسی انتخاباتی ضرورتی برای برون رفت از آفت های جدی در انتخاب نماینده مردم فردوس است   |   جنگ آینده بشر «جنگ آب» است   |   قیمت طلا، سکه و ارز در بازار   |   بدون تردید آینده در قلمرو اسلام است   |    ضروریست نماز جمعه با قدرت و صلابت در بین مردم بماند   |   نگاه به مسئله طلاق از بالا اشتباه است/ ازدواج‌ها به سمت خیابانی‌شدن پیش می‌ روند   |   تنها سینمای 6 بعدی خراسان جنوبی در فردوس هم تعطیل شد   |   عید سعید فطر مبارک باد   |   شرکت های به ظاهر خصوصی در حال قربانی کردن اقتصاد کشور   |   استاندار خراسان جنوبي: ايران آينده بايد سرآمد كشورهاي منطقه باشد   |   اورژانس اجتماعي بهزيستي به دنبال خدمات‌رساني سريع است   |   برگزاری همایش ترانزیت و توسعه محور شرق در خراسان جنوبی   |   خوشوقتيم كه از بچه محلاي خودمون آغاز شد.   |   نهال کاری و فضای سبز خراسان جنوبی کم است و راه اندازی صنایع غذایی مقرون به صرفه نیست   |   بینش سیاسی رسانه‌ ها باید افزایش یابد   |   سهم استان از صادرات 77 تنی زعفران كمتر از 10 درصد است   |   فرمانده انتظامي خراسان جنوبي: انتظار داريم تمام رانندگاني كه از محورهاي مواصلاتي استان عبور مي كنند مانند رانندگان سربيشه قوانين رانندگي را رعايت كنند   |   آموزش های امداد و نجات به دانشجویان فردوس   |   در نشست مطبوعاتي استاندار با خبرنگاران چه گذشت...؟   |   استاندار خراسان جنوبي: دولت نهم استفاده ابزاري از اساتيد و دانشگاه‌ها را از بين برد   |   عيسي فرهادي: دولت نهم پاشنه آشيل انقلاب اسلامي است    |   خشکسالی عرصه را بر مردم استان تنگ کرده است   |   آبگرم هلال‌احمر فردوس يكي از 20 آبگرم‌هاي معدنی برتر كشور است   |   استاندار: اعتبار شبکه ي تغذیه ي گاز در ۸ شهر تامین شد   |   تدوین 50 شاخص برای توزیع اعتبارات خراسان‌ جنوبی   |   اجراي طرح هادي روستا، خواسته اصلي مردم حسين آباد    |   استاندار: مديريت صنعت حمل و نقل به توسعه خراسان جنوبي شتاب مي‌بخشد   |   كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان فردوس اينترنتي مي شود   |   هنوز 43 درصد نسبت به بارندگی نرمال عقب هستیم   |   استاندار خراسان جنوبي خبر داد: افتتاح 774 پروژه عمراني خراسان جنوبي در دهه فجر   |   سهم شهرستان هاي خراسان جنوبي از اعتبارات عمراني اعلام شد   |   مباحث وقف نباید آلوده به گرایش‌های شخصی و گروهی شود    |   توهین به پیامبر اعظم(ص)، حرکت بیداری اسلامی جهان را تسریع کرد   |   در ارتباط با اتصال فردوس به راه آهن پیشنهاداتی وجود دارد که باید بررسی بشود   |   تزریق گاز به شبكه داخلی فردوس هفته آینده انجام می شود   |   خراسان جنوبی از سال 84 رشد معجزه گونه‌ای داشته است   |   سهم شهرستان ها از اعتبارات تملك دارایی تعیین شد    |   ستاد حوادث غيرمترقبه خراسان جنوبي اعلام كرد: احتمال وقوع مجدد سيل و توفان در خراسان جنوبي   |   
 
تیتر آخرین اخبار

تبلیغات


سردار شهید سیدمحمدعلی مهرداد

۲۷/۰۸/۱۳۸۷

فردوس خبر: روابط عمومي

سردار شهید سیدمحمدعلی مهرداد

 سید محمود مهرداد نذر کرده بود تا پسری داشته باشد و اسمش را محمد بگذارد. سیدمحمدعلی، در یکی از روزهای گرم تابستان ۱۳۴۰ به دنیا آمد. هنوز خیلی کوچک بود که برای یادگرفتن قرآن به مکتب خانه رفت و خواندن قرآن را در زمان کوتاهی یاد گرفت. بعد از آن، همان آیسک به دبستان رفت. هوش، تلاش و پشتکارش او را به بهترین دانش آموز دبستان تبدیل کرد. بعدها وقتی مجبور شد به دلیل نبودن مدرسه راهنمایی، مدتی درس را رها کند، آن قدر غمگین بود که سیدمحمود فهمید نمی تواند او را از یاد گرفتن منع کند. خودش به پدر گفته بود هر طور که شده، درسش را ادامه می دهد و این کار را کرد.
کنجکاوی زیاد و هوش سرشار، باعث شد که تا دوره دبیرستان مورد توجه دبیران قرار گیرد و یکی از دبیران راهنمای او شود. سیدمحمدعلی، توانست از طریق این دبیر با امام خمینی و نظرات او آشنا شود. همین، مقدمه ای بود برای شرکت فعالانه در فعالیت انقلابی و او را به چهره ای فعال در تظاهرات و اعتصابات تبدیل کرد.

بعد از انقلاب، یکی از اعضای فعال انقلابی او را به چهره ای فعال در تظاهرات و اعتصابات تبدیل کرد. او یکی از اعضای فعال انجمن اسلامی دبیرستان شد. در سال ۱۳۶۰ با گرفتن دیپلم، به عضویت سپاه درآمد. دوره آموزشی سپاه را گذراند و در همان سال عازم جبهه شد. او در عملیات بزرگ طریق القدس شرکت کرد و از ناحیه پا و دست مجروح شد. در همان سال ازدواج کرد، ازدواجی ساده اما باشکوه و خطبه عقدش در مسجد آیسک خوانده شد. نتیجه این ازدواج فرزند پسری است که از شهید به یادگار مانده است. بعد از بهبودی، سیدمحمدعلی در واحد تبلیغات مشغول خدمت شد.

برای دومین بار در سال ۱۳۶۱ به جبهه رفت و مدت زیادی در جبهه بود. بعد از آن در سال ۱۳۶۲ نه ماه به عنوان مسئول پرسنلی توپخانه تیپ ۶۱ محرم خالصانه خدمت کرد. وقتی این ماموریت به پایان رسید، مدتی به شهرستان فردوس برگشت و به عنوان مسئول پرسنلی سپاه فردوس و عضو شورای فرماندهی کار کرد. اما ماندن برایش سخت بود. می گفت نمی تواند بماند و تحمل کند. می گفت آدم ها مثل رودخانه ای هستند که اگر بمانند، مرداب می شوند. همین شد که برای بار چهارم در سال ۱۳۶۴ به جبهه رفت. بعد از این همه سال تلاش در جبهه های جنگ، خودش دیگر می دانست که وقت پرواز رسیده است. زمستان بود زمستان ۱۳۶۴ هوا رو به سردی رفته بود و او آماده بود تا در عملیات کربلای پنج شرکت کند. وقتی گردان رسول ا... (ص) هجوم گسترده اش را به مواضع دشمن شروع کرد، سیدمحمدعلی در شلمچه به شهادت رسید.

خاطرات
نماز صبح را که خواند، از سر سجاده بلند نشد. نشسته بود همان جا رو به پنجره. بیرون را نگاه می کرد و زیر لب دعا می خواند. بچه انگار خوابش برده بود یا از بس که ناله کرده بود، دیگر توان نداشت. سید محمود، نشسته بود همان جا کنارش و دست های کوچک و لاغر او را توی دست نگه داشته بود. مادر دیگر طاقت نگاه کردن به صورت رنگ پریده و لاغر بچه را نداشت.
چشم هایش را بست. اما اشک از لابه لای مژه هایش، روی صورتش لغزید. زیرلب گفت: خدایا، من پسرم را از تو می خواهم. فکر کرد: پسر اولشان هم همین طور از دست شان رفت. آن روز دکترها گفته بودند چاره ای نیست و او و سیدمحمود شاهد مرگ پسرشان شده بودند. وقتی باز حامله شده بود، با سیدمحمود به پابوس امام رضا(ع) رفتند. یادش نرفته بود همان جا از دور وقتی گلدسته را دیده بود، از آقا خواسته بود تا به آن ها پسری بدهد که اسمش را محمد بگذارند. بعد هم توی حرم، نماز خوانده بود و از خستگی خوابش برده بود. چشم که باز کرده بود، دیگر خسته نبود. دلش آرام گرفته بود. مثل این که پسری خواهد داشت که اسمش محمد است. و حالا محمد کوچکش باز مریض بود. چند روز بود که تبش قطع نشده بود. دکتری هم که هفته ای یک بار به ده می آمد، معاینه اش کرده بود. دارو داد و آخر سر گفت كاری از دستش برنمی آید مادر یك بار دیگر بیرون آمد. فکر کرد کاش می توانست محمدش را به حرم امام رضا(ع) برساند. فکر کرد اگر می توانست خودش را به حرم برساند، حتما پسرش را شفا می داد.

مادر چشم هایش را بست و خودش را دید که محمد کوچکش را روی دست گرفته. رواق ها، پر از جمعیتی بود که هر کدام چیزی می خواستند. مادر از بین جمعیت گذشت و خودش را به ضریح رساند. با یک دست بچه را بغل گرفته بود و با دست دیگر، دست در حلقه های ضریح انداخت. اشک صورتش را خیس کرده بود. گفت: آقا جان، سیدمحمدم مریض است. شفایش را از شما می خواهم.بعد انگار همه جا نور بود و او و محمد در نور بودند.دستی به شانه اش خورد. چشم باز کرد. سید محمود بود. گفت: خسته ای برو بخواب. بچه هم خوابش برده.به بیرون نگاه کرد. سپیده زده بود و همه جا روشن می شد. گفت: آقا، باید گوسفندی قربانی کنیم.سید محمود گفت: حتما فردا صبح.آقا، امام پسرمان را شفا داد!سیدمحمود گفت: تو خسته ای برو بخواب.مادر از سر سجاده بلند شد. نزدیک بچه رفت و به صورتش نگاه کرد که آرام بود و دردی در چهره اش دیده نمی شد. دستش را روی پیشانی بچه گذاشت، داغ نبود. تبش قطع شده بود.مادر کنار پنجره رفت. لبخند زد. بعد زمزمه کرد:خدایا، پسرم را به من برگرداندی، تو را شکر می کنم و فکر کرد به نوری که در حرم، پسرش را در بر گرفته بود.

منبع: كتاب «بی من به بهشت نرو»

نوشته میترا صادقی

 

نام (required)


پست الکترونیکی (نمایش داده نمیشود) (required)